غار پراو
غار دور همی خودم
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. امیدوارم هر روزت مث روز تولدت شاد و سرحال باشی! دوستت دارم قدر یه دنیا! شایدم بیشتر! امیدوارم ۱۹ سالگیت بهت کلی تا خوش بگذره! امیدوارم توی یکی از جشن تولدای آیندت موقعه ی شمع فوت کردنت دندئن مصنوعیات بیفته رو کیک و خامه ای شه! ایشالا که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله شی! چی بگم دیگه؟ آهان... تولد تولد تولد مبارک مبارک مبارک ... تولدت مبارررررررررررررررررررک!!!!!!!!!!! راستی بیا شمعاتو فوت کن تا ۱۰۰ سال زنده باششششششششششششششی ی ی ی ی ی ی ی ی !!! آرش جان تولد تو هم مبارکککککککککککک باااااااااااااشههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!! ایشالا تو هم با یه روزی با دندون مصنوعی شمعاتو فوت کنی! انقد حرف برای گفتن دارم که نگو و نپرس. جدیدا الکی دپ می زنم.البته روزایی که می رم دانشگاه اصلا این جوری نیستم.از بس تو خونه خودم بودم و خودم این ریختی شدم.هی برنامه ریزی می کنم برای خودم هیچ کدومشونم انجام نمی دم.اعصابم از دست خودم خورد می شه! هان؟... ای بابا...! جدیدا شدیدا حواس پرت هم شدم.از هر کدوم از بچه های دانشگاه ۱۰۰ بار می پرسم راستی کدوم مدرسه می رفتی؟ از کجا میای؟ دانشگامونو خیلی دوست دارم.می خوام حسابی درس بخونم. وای وای!...این پسرای دانشگامون چقد ادعان!چقدر هم بچه ان! اصلا من متوجه شدم که پسرای هم سن ما مث اول دبیرستان ما هستن.خود شیرییییییییییییییین! یه سوالای مزخرفی از استادا می پرسننننن!... کلاس که تموم می شه همچین دور استاد حلقه می زنن! روز اول دانشگاه یه آدامس چسبید به کفشم! تو اتوبوس بودم داشتم با هندز فیری آهنگ گوش می کردم دختره که بغل دستم نشسته بود هی یه چیزی می گفت من نمی شنیدم تا اومدم بفهمم چی می گه سرشو گذاشت رو شونم! یه دختره که هنوز اسممو نفهمیده شغل مامان بابام هم پرسید!از اون بوغیا بود که حد نداشت! یه پسر سر کلاس زبان داشگاه می خواست بگه تو رشت به دنیا اومده گفت: I was burned in Rasht. کلاس از خنده ترکید!تو رشت سوختن ایشون! خوشحالم که نیلوفر تو دانشگامونه دوستاشم بچه های باحالین! وای اینو بگم یه گربه هه تو دانشگامون هست شبیه سگه.اخمو گنده...تو قزوین آدم چیزای عجیب غریب زیاد می بینه! ... فردا تولد عشقولی ترین پسرخاله ی دنیاست! ایلیا...! ایلیا جونم تولد هفت سالگیت مبارک.اصلا باورم نمی شه انقد بزرگ شدی ریزه میزه ی من! عاشق دنیا ی کوچیک و دوست داشتنیتم! خوش به حالت که یه دنیا ی کوچیک و خوشگل و خالی از غم داری! دوستت دارم سیبیلوووووووووووو!!! تو یه دوست واقعی ای.همیشه کنارم بودی و کمکم کردی. اگه روز اول آشنایی من و کیانا بهمن می گفتن من و کیانا یه روز مث الان با هم صمیمی می شیم تعجب می کردم.البته من و کیانا با هم پدر کشتگی نداشتیما ولی اصلا با هم جور نبودیم.شاید اگه کیانا هم مث من تو مدرسه شاگرد جدید بود زودتر از اینا با هم رفیق می شدیم.چون پیش داشگاهی دور و ورمونو نگاه کردیم دیدیم هیچ کی نیست اون وقت بود که همدیگرو پیدا کردیم. واقعا باورم نمی شه یه زمان من و کیان چقد سخت بودیم با هم دیگه.واقعا یهویی شد که من و کینا شدیم ما! وای که چقد دلم واسه تک تک روزای پیش دانشگاهی تنگولیده! لحظه یه لحظه اش قشنگ بود.چه روزایی که از خنده غش می کردیم چه روزایی که از ته دل گریه می کردیم! جالب تر از همه این بود که اون سال بیشتر شرایطمون شبیه هم بود.جفتمون بد جوری تو خواب و رویا بودیم!!! آخی!...چقد ساده با هم صمیمی شدیم! من واسه پیش دانشگاهی یه خورده دیرتر ثبت نام کردم.روز ثبت نام با بابام رفتم مدرسه.بچه ها سر کلاس شیمی بودن.خانوم کبریایی با صدای بلند داشت درس می داد و کیانا هم میز جلو نشسته بود و مث همیشه دستاشو گذاشته بود زیر چون اش و به سوالای خانوم کبریایی جواب می داد.((دلم واسه خانم کبریایی خیلی تنگ شده!)) اون روز من و کینا فقط همدیگه رو از دور دیدیم. روز بعد با این فکر که هیچ کی تحویلم نمی گیره رفتم تو کلاس.کیانا دستاشو باز کرد و گفت:خاله ریزه! جفتمون خندیدیم و کنار هم نشستیم.از اون موقع به بعد شدیم دو تا دوست جون جونی! کینا جونم خیلی موقعا رنجوندمت و عصبانیت کردم امیدوارم منو بخشیده باشی. توجه کردی بیشتر اوقات که با همیم نیشمون تا بناگوش بازه!(آقای لوک زاده) خداییش الکی خوشیما!...خیلی هم باحاله! بعضی اوقات سر چه چیزایی می خندیما.اگه به یکی دیگه بگیم بر و بر نگامون می کنه!...می دونی کیان من از تو ساده شادی کردنو یاد گرفتم!...شادی کردن کودک درون! قشنگی دوستیمون به اینه که خیلی وقتا دو تایی خیلی خوشحال شدیم...خیلی وقتا هم دو تایی بد جوری حالمون گرفته شده! من و کینا دو تا خواهر کوچولو دست در دست هم می ریم تا اون دور دورای زندگی! حالا هم که یکی دیگه از پله های دیگه ی زندیگیمونو رفتیم بالا و دانشجو شدیم.انگارهمین دیروز بود که با استرس درباره ی قبولی دانشگاه تو کلاس پیش دانشکاهی حرف می زدیم.خودمونیما بزرگ شدیم. دوستت دارم کیانای خوبم! قربون تو خواهر کوچولوی دوست داشتنی...نقار! ................................................................................................................................................ پ.ن:راستی حتما کارتون فوق العاده ی WALL-Eرو ببینید. باورم نمی شه همون رژین کوچولو امسال داره واسه دانشگاه آماده می شه! آتوسا یاری که همیشه یه جای استثنایی تو دلم داره دوستی این همه بهش وابسته بودم الان فرسخ ها باهم فاصله داریم! البته نه از لحاظ قلبی!!! قلبامون همیشه پیش همه! هنوزم باورم نمی شه چه جوری آتوسا رفت هند! هنوز هم یادم نیست که چه جوری شد که من و آتوسا به سادگی با هم صمیمی شدیم؟ درست مث دو تا بچه ی معصوم! دوست دارم! به خودم می بالم که تویی چون تو دارم خواهرم! ای کاش این اشکهای دلتنگی نبود و الان کنارم بودی! البته همیشه قلبت کنار قلبمه! وای وای ...من عاشق این ساده دوستی کردنام! دوست شدن من و رژین واقعا کودکانه و دلنشین بود!... من 5 سال پیش صاحب یه خواهر کوچولوی دوست داشتنی شدم! آتو ... رژی ... دو دوست استثنایی من! همیشه مدیون کسی هستم که دو تا خواهر نازنین برام از دوستیش برام به یادگار گذاشت.انگار باید این دوستی پیش می یومد تا من استثنایی ترین گمشده هامو پیدا می کردم! قضیه اون دوستی هم خیلی ساده بود.خیلی ساده تر از اون چیزی که فکرشو بکنین.چقدر ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها روزها هفته ها ماه ها سال ها زود می گذره! همیشه دلش می خواست منو بزرگ کنه! امیر...یه دوست کهنه! امیر بابت دو تا یادگاری استثناییت قدردانتم! دو تا یادگاری ای که همیشگین! اما خوشحالم که یادگاری دیگه ای برام به جا نذاشتی چون به خاطربهترین یارم دوست ندارم اثر مستقیمی ازت تو زندگیم باشه. آتو الان که فک می کنم می بیننم که چقد رنجوندمت! چقد تو بزرگوار بودی که حتی یه اعتراض کوچولو هم بهم نکردی! حتی کاری نکردی که منو متوجه کارم کنی! از ته دلم ازت عذرخواهی می کنم. آتو تو کسی بودی که منو بزرگم کردی!...بهم یاد دادی زندگی رو چه جوری بکشم!...بهم یاد دادی که چه جوری از راهای باریک و تگ و تاریک لحظه هام به اسودگی بگذرم!...همیشه هم یا پشتم بودی یا دستت تو دستم بود! همیشه دلم بهت گرم بود! ازت سپاسگزارم!...تو زندگی منو متحول کردی. من و آتو یه مدت هر چهارشنبه همدیگه رو می دیدیم.آتوسا چهارشنبه عصرا کلاس ویولن داشت.بعد کلاس می یومد دنبال من با هم می رفتیم بیرون! وای که چقد خوش می گذشت! چقد بستنی خوردن تو سرمای زمستون می چسبید! یادش بخیر گاه گداری می رفتم دنبال ژژینم دم مدرسه! همیشه کلی خوشحال می شد تا منو می دیدید.اصلا دفعه ی اول همدیگه رو کنار مدرسه ی روژین دیدیم! می پریدیم تو بغل هم دیگه و تا دم خونه ی رژین اینا پیاده می رفتیم. الهی قربون جفتتون برم که بهترینید! عاشقتونم بی بهونه! به زودی باز هم از بهترین یارانم می نویسم. یاران من بهترینان من! پ.ن:ما هم بالاخره شدیم دانشجوی مملکت!دیروز با پدر رفتیم ثبت نام.عجب داشگاه توپی داریم. پ.ن:چند شب پیش به ایلیا پسر خالم که شش سالشه که سینش هم می زنه و جیگر منه!!! گفتیم: ایلیا بگو سوسن سالادو با سس دوست داره؟!؟!؟ ایلیا کمی درنگ کرد بعد گفت:سوسن با سالادو سس دوست داره! پ.ن:داییم عکس آنجلینا جولی رو گذاشته بود بک گراند گوشیش.ایلیا میگه این کیه؟ داییم میگه:آنجلینا. ایلیا می گه:زنته؟ داییم میگه آره. ایلیا می گه:پس چرا بهش سر نمی زنی؟کی می ری پیشش؟ زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني.... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني .... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است "دکتر علی شریعتی"
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد، شگفت زده کنید! 1- او با سر بزرگ متولد شد وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبیعی باز گشت. 2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود مطمئناً انیشتین می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعاً حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن ( تولد ) برای بچه های کوچک بود. 3- او از داستان های علمی- تخیلی متنفر بود انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتاً نمی توانند اتفاق بیفتند می دهد. به بیان او "من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، زیرا که آن به زودی می آید." به این دلیل او احساس می کرد کسانی که به طور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند. 4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعاً یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد. در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعد ها در این رابطه از او سوال شد؛ او گفت: آنها بینهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد. 5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا با عث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن ( آن هم از روی پوشش ) چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ 6- او فقط یک بار رانندگی کرد انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه ، از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد ، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند، سپس انیشتین به عنوان راننده او را به خانه بازگرداند. (عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعاً نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.) او قبول کرد ، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود ، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت. به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد. 7- الهام گر او یک قطب نما بود انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود. وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند. 8- راز نهفته در نبوغ او بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد. اما این کار به صورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات، در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد. هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها، مقدار بسیار زیادی سلول های گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است. همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلول های عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد. علاوه بر این ها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است. پ.ن: تو یکی دیگه حرف نزن!هر چی می کشم از دست تو ا! شدی یه آدم مزخرف بی همه چیز! دلم می خواد اول از دختر خانوما شروع کنم: آتوسا:یه دوست واقعی! همیشه همراهم بوده حتی زمانی که هیچ رابطه ای با هم نداشتیم! وقتی یاد اولین روز آشناییمون میفتیم خندمون می گیره! حیف که الان به هم دوریم وگرنه کلی با هم می رفتیم بیرون! آتوسای خوبم مرسی که همیشه درکم کردی! کیانا:عشقولی من! کیانا هم مثل خودم یکی یدونه ست! همیشه دستم رو گرفته و همراهم بوده! هر کی با کیانا دوست باشه دیگه به دوستی نیاز نداره! روژین:خواهر کوچولوی نازم! یه دوست دوست داشتنی! خوشم میاد که همیشه تو زندگیش درست تصمیم گرفته. مهرناز:منبع شادی و هیجان! من هر موقع با مهرناز حرف می زنم کلی تا انرزی می گیرم! خیلی خوشحالم که همچین دوستی دارم! النا:یه دوست با معرفت قدیمی! من و النا اونقدر با هم خاطره داریم که خدا می دونه! خیلی وقتا دلم واسه اون روزا تنگ می شه! هی! خوشحالم که بعد این همه سال دوستی خدشه ای به دوستیمون وارد نشده! دنیا:وای که چقدر دلم برات تنگ شده دنیا جونم! امیدوارم به زودی همدیگه رو ببینیم! دوست دوست داشتنی من! کیمیا:دختر دایی نازم! مطمئنم اگه ایران بود حتما همش پیش هم بودیم! خیلی دلم برات تنگ شده کیمی جونم! سوگل:همبازی بچگیام! فسیل ترین دوستم! یه دوست شاد و بامعرفت! رعنا:خیلی دلم واسه ی روزای دوستیمون تنگ شده! مقصر هم من بودم! امیدوارم یه روز دوباره با هم باشیم! هیچ وقت فراموشت نمی کنم! محیا:واااااااااااای!!! یادش بخیر اون روزایی که بغل دستی بودیم! چقدر سر کلاس حرف می زدیم! روزای شادی بودا! پر سر و صداترین بچه های کلاس! محیا هنوزم مثل اون موقع ها یه دوست خوبه! مریم:یه دوست قدیمی با معرفت به معنای واقعی! هیچ وقت فراموشم نکرده! سارا:یه دست دوست داشتنی! دیروز بعد از مدت ها باهاش حرف زدم! سارا یه دوست قدیمی جیگره! لاله:باز هم یه دوست قدیمی جیگر! لاله خیلی گله مثل اسمش یاد اون روزا بخیر! چقد سر خوش بودیم! یلدا:یه کم بی معرفت! ولی یه دوست واقعی! یه زمان کسی بود که بهتر از بقیه درکم می کرد! گلرخ:یه کم بی معرفت ولی دوست داشتنی! خیلی وقته ازش خبر ندارم! دلم براش تنگ شده! نازنین:یه بغل دستی مهربون و جیگر! خیلی دلم برات تنگ شده عقبا جونم! نونا:باز هم یه دوست قدیمی! اون موقع ها همش عینکشو از می گرفتم می زدم به چشمم!آخه عشق عینکی شدن بودم! نگین:یه دوست قدیمی خیلی با معرفت! خیلی وقته ندیدمش! دلم یه ذره شده واسش! تارا:و باز هم یه دوست قدیمی! خیلی ساله که ازش خبر ندارم! فک کنم الان ایران نباشه! تیام:یه دوست قدیمی که خیلی وقته ازش خبر ندارم! وای که چقدر اون موقعا باحال بود! دلم لک زده واسه اون همه سرخوشی! یاسمن:خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم! یه همکلاسی باحال! خب حالا نوبت می رسه به آقا پسرا: انوشیروان(امیر عباس):یه داداش کوچولو که همبازی بچگیای من و سوگل هم بوده! یاد اون روزا بخیر! دلم برات تنگ شده داداشی! برادر به این خوبی هیچ کی نداره! امیر:یه پسر خاله ی باحال و با معرفت! همیشه کلی از دستش می خندیم! آریا:پسر دایی جیگرم! انقده دلم براش تنگ شده! کاش هر چه زودتر بیاد ایران! علی:یه دوست اینترنتی خوب و با معرفت! همیشه می شه رو همچین دوستی حساب کرد! وای که چه قدر دلم می خواست بیام اینجا و حرفام رو بنویسم! الان طبق معمول زیاد نمی تونم حرف بزنم. فقط ازتون می خوام اگه دلتون می خواد دوستم بمونید برام نظر بذارید. البته من همیشه دوست همتون می مونم! خیلی خیلی دلم برات تنگ شده! دلم واسه تک تک لحظه های دوستیمون لک زده! امیدوارم به زودی همدیگرو ببینیم!
پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را « ِبل »و « نبو » گرامی می دارند و [از طیب خاطر، و]با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . او بر من ، کوروش که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم ، و همچنین بر کَس و کار [و ، ایل و تبار]، و همه سپاهیان من ، برکت و مهربانی ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند . همه پادشاهان از دریای بالا تا دریای پائین [مدیترانه تا خلیج فارس ؟] ، همه مردم سرزمین های دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموری » و همه چادرنشینان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهایم افتادند [ پا هایم را بوسیدند] . از... ، تا آشور و شوش من شهرهای « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دیر ، سرزمین گوتیان و همچنین شهرهای آنسوی دجله که ویران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم . همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که « نبونید » ، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک «خدای بزرگ» و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستین شان بازگرداندم،... [ قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگی بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نیکخواهانه برایم بیابند ، و به خدای من « مردوک » بگویند: کوروش شاه ،پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه [نیز]...
اینک که به یاری «مزدا» تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملت هائی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند. هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد .من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم .
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ایران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
ترجمه انگلیسی منشور کوروش :
Cyrus Charter of Human Rights Cylinder
First Charter of Human Rights
I am Kourosh (Cyrus), King of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Camboujiyah (Cambyases), great king, king of Anshân, grandson of Kourosh (Cyrus), great king, king of Anshân, descendant of Chaish-Pesh (Teispes), great king, king of Anshân, progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts, pleasure. When I well -disposed, entered Babylon, I set up a seat of domination in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, caused the big-hearted inhabitations of Babylon to .................. me, I sought daily to worship him. At my deeds Marduk, the great lord, rejoiced and to me, Kourosh (Cyrus), the king who worshipped him, and to Kaboujiyah (Cambyases), my son, the offspring of (my) loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit before him we glorified exceedingly his high divinity. All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper to the Lower Sea, those who dwelt in ..................., all the kings of the West Country, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From ... to the cities of Ashur, Susa, Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.
I gathered together all their inhabitations and restored (to them) their dwellings. The gods of Sumer and Akkad whom Nabounids had, to the anger of the lord of the gods, brought into Babylon. I, at the bidding of Marduk, the great lord, made to dwell in peace in their habitations, delightful abodes.
May all the gods whom I have placed within their sanctuaries address a daily prayer in my favour before Bel and Nabu, that my days may be long, and may they say to Marduk my lord, "May Kourosh (Cyrus) the King, who reveres thee, and Kaboujiyah (Cambyases) his son ..." Now that I put the crown of kingdom of Iran, Babylon, and the nations of the four directions on the head with the help of (Ahura) Mazda, I announce that I will respect the traditions, customs and religions of the nations of my empire and never let any of my governors and subordinates look down on or insult them until I am alive. From now on, till (Ahura) Mazda grants me the kingdom favor, I will impose my monarchy on no nation. Each is free to accept it , and if any one of them rejects it , I never resolve on war to reign. Until I am the king of Iran, Babylon, and the nations of the four directions, I never let anyone oppress any others, and if it occurs , I will take his or her right back and penalize the oppressor.
And until I am the monarch, I will never let anyone take possession of movable and landed properties of the others by force or without compensation. Until I am alive, I prevent unpaid, forced labor. To day, I announce that everyone is free to choose a religion. People are free to live in all regions and take up a job provided that they never violate other's rights.
No one could be penalized for his or her relatives' faults. I prevent slavery and my governors and subordinates are obliged to prohibit exchanging men and women as slaves within their own ruling domains. Such a traditions should be exterminated the world over.
I implore to (Ahura) Mazda to make me succeed in fulfilling my obligations to the nations of Iran (Persia), Babylon, and the ones of the four directions.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهم خندیدن!
با بدبختی پاکش کردم.
من این ریختی شدم:
یه هماهنگی نداد من خودمو آماده کنم.گفتم الان آب دهنشم جاری می شه.بعد یه ربع بیدار شده دستشو گرفته به گردنش می گه:گردنم درد گرفت.
چند دقیقه بعد گفت:آدامس داری... جالب اینجاست که من حتی اسمشو نمیدونستم.فقط می دونستم شهرسازی می خونه و ترم اولیه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


